تبليغاتX
وبلاگ کوچک من

می خوام که بادست خیال خدارو نقاشی کنم

روزانوهاش اشک بریزم هوارو بارونی کنم

گریه کنم گذشتمو سرروی پاهاش بزارم

بگم غریبم بینشونم برس بدادم

می خوام رو تارو پود شب مقصدو بی هدف برم

تو این هوای بی نفس برم به آخر برسم

برم یه جایی که فقط توباشیو بی کسیام

تو سرنوشت دست ببرم بهشتتو خودت بیا

تو نفس آخر عشق تنها تر از خدا شدم

اشکی نمونده تو چشام با گریه بی وفا شدم

غصه شکسته دلمو آخر این سفر کجاست

وقت بریدن منه دلهره از دلم جداست

تنها ترازخیال تو دلو به دریا میزنم

منو صدا کن که میخوام دل ازجدایی بکنم

دستامو بگیرمیدونم تویی اون همیشه با من

اینه اون محال ممکن مثه اشک شیشه با من

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:0 توسط بابک |

چی بگم از کجا بگم          

دردمو با کیا بگم

بهتره که دم نزنم               

 حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شدو رفت  

عاشق مردم شدو رفت

عشقی که بی فروغ نبود

برای من دروغ نبود

بغضه نشسته تو گلوم

وقتی نشستی روبروم

من ازخودم چرا بگم

باید از اون چشا بگم

خیره تو چشم مست تو

 دست میدم به دست تو

دل از زمونه میکنم 

حرف دلمرو میزنم

چه حالتی داره چشات

نرگس بیمار چشات

چشم تو خوابم میکنه

مست وخرابم میکنه

وقتی نشستی روبه من

از عاشقی بگو به من

بزار چشات دل ببره

اینجوری باشه بهتره

چشات اگه پس نزنن

چشمای سرسپردمو

میشه فراموش کنم

خاطره های مردمو

     

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 15:50 توسط بابک |

من امسال بهترین و قشنگترین کادوی تولدمو از دوست خیلی خوبم هدیه گرفتم.

(خیلی مرسی از هدیه قشنگت)

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:4 توسط بابک |

بهترين نگاه آنست كه تمامي احساست را بدون به زبان آوردن كلمه اي ،به طرف مقابل انتقال دهي
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:21 توسط بابک |

جرج آلن: اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند،مي‌شکنند.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:8 توسط بابک |

                                 

                                    من چيستم؟بهت نگاه خاطره آميز يك جنون

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 14:57 توسط بابک |

هيچ نه انگيزه اي كه هيچم پوچم
هيچ نه انديشه اي كه سنگم چوبم
همسفر قصه هاي تلخ غريبم
رهگذر كوچه هاي تنگ غروبم

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 14:56 توسط بابک |

چون پاره سنگی عاشقم

به گنجشگکی هراسان

وهر بار ناامید

برمی گردم به خاک

برمی گردم به خویش

ناامیدو نیازمند

زبانه میکشد آغوشم به سویت

ازتو دورافتاده ام

از تو دور افتاده ام

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:28 توسط بابک |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم وانگشتانم را

برپوست کشیده شب میکشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنیست.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21:33 توسط بابک |

زندگی به امواج دریا مانند است

چیزی به ساحل می برد وچیزی دیگر رامی شوید

چون به سرکشی افتد انبوه ماسه ها را باخود می برد

اما تواند بود که تخته پاره ای نیز با خود به ساحل آورد

تا کسی بام کلبه اش را بدان بپوشاند

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:42 توسط بابک |